فکر می کنی در شهر خاکستریِ دود گرفتهی پر ارتعاش کسی مانده که آبشار موهایش را روی سینه ات بکشی؟ آیا رضایت دارد که از لنگه ی پا آویزان شوی؟ بخوابی و بیدار شدن آبی بیاورد بالای سرت؟ سبزی زیر پا.
کجا هستی؟ لبخند و چشمان و حالت بینی و محوی باقی اندام. خوابی؟ به آغوش کشیده شده ای در میان دستانم و رهاست بدنت آویزان دستان و پاها. آویزان دستانم و پاهایم.
با درختان صحبت کرده ام. با آب های برکه آمیخته ام. نمی دانند. حتی منتظر هم نیستند. حیات چه مزه ای دارد؟
برگ درخت مزه ی حیات می دهد و آب چشمه. هیچ سنگی غرق نشده. فقط انتظار می کشد.
امروز که در دست تو ام دستانم خالیست. و روی پوسته ی تو خالیست. روی پوسته ی من از خط و خال خالیست. حیات چه مزه ای دارد؟ بی مزگی مزه است؟
از میان ارتعاشات و غبار و خاکستری عبور می کنم.
بی صبرم. همیشه بی صبر بوده ام. نه مثل سنگ. و نه برگ.
ما را در سایت یک اسکنر تاریک نگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 11